دانشجویان ادیان و عرفان دانشگاه تهران85
((ان لربكم في ايام دهركم نفحات من رحمته الا فتعرضوا لها))
خداحافظ سحرهای دلهره غروبهای اشتیاق خداحافظ ربنا خداحافظ سبحانک یا لا اله الا انت ... تو می روی اما من همینجا می مانم ! پشت خاطره ی ربنا تواخذنا ان نسینا .... تا فراموش کنم آن همه تپیدنهای قلبم ! آن همه زمزمه .. تمام آن رازهای مگو . . . و .. و تمام عشق ورزیهای بی مثل رمضانی که رفت !! وقت خداحافظی دلها نرم می شود . . . از همین حالا دعا می کنم که مرا فراموش نکنی .. که فراموشت نکنم!! خداحافظ . . . و سلام ! سلام می کنم به آغوش دست گیریت که ماندنیست! و به مهربانیت که ته ندارد . . . سلام بر او که خونش شرافت شناسنامه ی دین است . . سلام بر او که کعبه را با خود به کربلا آورد . . سلام بر مولای عشق و ایثار و تبسم . . . . . وقتی راه رفتن آموختی ، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی ، پرواز را ... راه رفتن بیاموز ،زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شوند و سرزمینهایی که می پیمایی بر مساحت تو می افزایند .. دویدن بیاموز ،چون هر چیز را که بخواهی دور است وهر قدر که زود باشی ، دیر... و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی .. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ! دویدن را از یک کرم خاکی ...!!! و پرواز را از یک درخت .....! بادها از رفتن چیزی به من نگفتند!!! زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان دویدن را یادم ندادند،زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند! پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند،!! زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند . . . اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ،رفتن را می شناخت! وکرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود،دویدن را می فهمید! ودرختی که پاهایش در گل بود از پرواز بسیار می دانست ! آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت وقتی رفتن آموختی ،دویدن بیاموز،ودویدن که آموختی، پرواز را ! راه رفتن بیاموز .. زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری .. دویدن بیاوز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدابدوی .. و .. و پرواز را یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی ... !! گاهی هدف ، مقصدی است ، رسیدنی. گاهی هدف غایتی است به دست آوردنی . گاهی اما نه رسیدنی در کار است و نه به دست آوردنی. گاهی ... پیمودن است که زیباست ، چگونه پیمودن و رفتن است که نیکوست ، چگونه رفتن. مقاله ی زیر در ادامه ی مقاله ی قبلیست که در مورد "توتم پرستی" نوشته شده بود. این مقاله هم از کتاب "توتم پرستی" به قلم دکتر شریعتی انتخاب شده است. دوستان سلام ...! متن برگرفته از کتاب "توتم پرستی" به قلم دکتر علی شریعتی ست. شاید برای شما هم جالب باشه که بدونید توتم دکتر چه بوده است !! ... هنوز هم توتم پرستیم . هر کسی توتمی دارد. از میان اشیا این عالم هر کسی خود را با یکی از آنها خویشاوند می یابد . احساس می کند که میان او و آن پیوندیست مرموز که حس می شود و وصف نمی شود و آن توتم او است . شخصیت خویش را در توتم خویش احساس می کند . خود را در آن می بیند . جایگاه آن "خود حقیقی" و راستین و پنهانی و صمیمیش را در توتمش می یابد. " توتم" هر کسی "خود " او است که در خارج از وی وجود یافته و مجسم شده است .... ... اما قلمم را به بیگانه نمی دهم .. به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم اسماعیلم را ......... قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم، به فرمان او ، هر جا که مرا بخواند ، هر جا که مرا براند، در طاعتش درنگ نمی کنم . "قلم" توتم من است. امانت روح القدس من است ، مریم پاک من، است، صلیب مقدس من است ، در وفای او اسیر قیصر نمی شوم ، تسلیم فریسیان نمی شوم. بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه ی حیاتم بوده است، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببیند که به نامجویی بر قلمم بالا نرفته ام، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره ی گوشت حرام توتمم ننشسته ام ، تا زور بداند،زر بداند، و تزویر بداند که امانت خدا را ، فر عونیان نمی توانند از من گرفت، ودیعه ی عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود . . . . . غم او دشوارتر از آن بود که کسی بتواند تسلیتش دهد و او را به شکیبائی بخواند. روزها و شب ها اینچنین می گذشت و اصحاب گرم قدرت و غنیمت و فتح .. و علی در عزلت سردش ساکت ... و فاطمه در اندیشه ی مرگ .................. انتظار بیتاب رسیدن مژده ی نجاتی که پدر داده بود.. هر روز که می گذشت برای مرگ بی قرارتر می شد تنها روزنه ای که می تواند از زندگی بگریزد. امیدوار است که با جانی لبریز از شکایت و درد به پدر پناه برد ودر کنار او بیاساید .. اما زمان دیر می گذرد ... اکنون نود و پنج روز است که پدر مژده ی مرگ داده است .... و مرگ اما نمی رسد !!! امروز سوم جمادی الثانی است سال یازدهم هجرت ........ سال وفات پدر ! کودکانش را یکایک بوسید : حسن هفت ساله ... حسین شش ساله ....... زینب پنج ساله .. و ام کلثوم سه ساله . و اینک لحضه ی وداع با علی ............................... چه دشوار است! اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر!!!!! . . . . شمعی از آتش و رنج در خانه ی علی خاموش شد .. و .... و علی تنها ماند با کو دکانش .... ۳۰ سال گذشت. هر سال در خرداد به روز بیست و نهم که می رسیم شهادت دکتر شریعتی بهانه ای می شود برای بازپرداختن نه به ا و که بازگشت به خویشتن خویش شاید. این بار و امسال سعی کنیم در حد وسع خودمون بیش از پیش به دکتر تنهای مزینان بپردازیم. حضور تو اتفاق بزرگیست در فهرست نام های محبوب ما که درگیر زمین مانده ایم که از آفتاب دور مانده ایم که تقدیرمان به تاریکی می زند در فقدان روشنایی تو خانمی که شما باشید .. ما در نیمه ی تاریک جهان درگیر بن بست های بی انتهای زمین مانده ایم درگیر قانون تلخ زیستن در سایه و اگر حضور تو در حوالی ما نباشد و اگر یادآوری نام تو و تکرار حضور تو در روزگارمان نباشد سخت خواهد گذشت خانمی که رنگ آبی تان چشم آسمان را می سوزاند .............

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

آری .. فاطمه فاطمه است !
| Design By : Night Skin |


