|
((هو))
((بسم الله الرحمن الرحیم و ایاه نستعین))
ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن
دل فدای تو، چون تویی دلبر
جان نثار تو، چون تویی جانان
جان فشاندن به پای تو آسان
درد عشق تو، درد بیدرمان
چشم بر حکم و گوش بر فرمان
ور سر جنگ داری، اینک جان
دوش از شور عشق و جذبهی شوق
هر طرف میشتافتم حیران
سوی دیر مغان کشید عنان
روشن از نور حق، نه از نیران
دید در طور موسی عمران
به ادب گرد پیر مغبچگان
همه سیمین عذرا و گل رخسار
همه شیرین زبان و تنگ دهان
عود و چنگ و نی و دف و بربط
شمع و نقل و گل و مل و ریحان
مطرب بذله گوی و خوشالحان
مغ و مغزاده، موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته میان
شدم آن جا به گوشهای پنهان
پیر پرسید کیست این؟ گفتند:
عاشقی بیقرار و سرگردان
گفت: جامی دهیدش از می ناب
گرچه ناخوانده باشد این مهمان
ریخت در ساغر آتش سوزان
چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش
سوخت هم کفر ازان و هم ایمان
به زبانی که شرح آن نتوان
همه حتی الورید و الشریان
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحــــــــده لاالـــــه الاهــــــو
از تو ای دوست نگسلم پیوند
ور به تیغم برند بند از بند
الحق ارزان بود ز ما صد جان
وز دهان تو نیم شکرخند
که نخواهد شد اهل این فرزند
که ز عشق تو میدهندم پند
چه کنم کاوفتادهام به کمند
گفتم: ای جان به دام تو در بند
هر سر موی من جدا پیوند
ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟
که اب و ابن و روح قدس نهند؟
لب شیرین گشود و با من گفت
وز شکرخند ریخت از لب قند
تهمت کافری به ما مپسند
پرتو از روی تابناک افگند
پرنیان خوانی و حریر و پرند
ما در این گفتگو که از یک سو
شد ز ناقوس این ترانه بلند
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحــــــــده لاالـــــه الاهــــــو
دوش رفتم به کوی باده فروش
ز آتش عشق دل به جوش و خروش
میر آن بزم پیر باده فروش
باده خوران نشسته دوش بدوش
پیر در صدر و میکشان گردش
پارهای مست و پارهای مدهوش
دل پر از گفتگو و لب خاموش
چشم حقبین و گوش راز نیوش
پاسخ آن به این که بادت نوش
آرزوی دو کون در آغوش
ای تو را دل قرارگاه سروش
درد من بنگر و به درمان کوش
پیر خندان به طنز با من گفت:
ای تو را پیر عقل حلقه به گوش
دختر رز نشسته برقعپوش
و آتش من فرونشان از جوش
آه اگر امشبم بود چون دوش
گفت خندان که هین پیاله بگیر
ستدم گفت هان زیاده منوش
فارغ از رنج عقل و محنت هوش
مابقی را همه خطوط و نقوش
این حدیثم سروش گفت به گوش
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحــــــــده لاالـــــه الاهــــــو
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی
وانچه خواهد دلت همان بینی
سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی را
پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی را
بر سر از عرش سایبان بینی
بر دو کون آستینفشان بینی
آفتابیش در میان بینی
کافرم گر جوی زیان بینی
عشق را کیمیای جان بینی
وسعت ملک لامکان بینی
وانچه نادیده چشم آن بینی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عینالیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحــــــــده لاالـــــه الاهــــــو
یار بیپرده از در و دیوار
در تجلی است یا اولیالابصار
روز بس روشن و تو در شب تار
همه عالم مشارق انوار
بهر این راه روشن و هموار
چشم بگشا به گلستان و ببین
جلوهی آب صاف در گل و خار
ز آب بیرنگ صد هزاران رنگ
لاله و گل نگر در این گلزار
پا به راه طلب نه و از عشق
بهر این راه توشهای بردار
که بود پیش عقل بس دشوار
یار جو بالعشی والابکار
بازمیدار دیده بر دیدار
تا به جایی رسی که مینرسد
پای اوهام و دیدهی افکار
جبرئیل امین ندارد بار
این ره، آن زاد راه و آن منزل
مرد راهی اگر، بیا و بیار
ور نه ای مرد راه چون دگران
یار میگوی و پشت سر میخار
مست خوانندشان و گه هشیار
از می و جام و مطرب و ساقی
از مغ و دیر و شاهد و زنار
قصد ایشان نهفته اسراری است
که به ایما کنند گاه اظهار
که همین است سر آن اسرار
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحــــــــده لاالـــــه الاهــــــو
گنجــور
|