دانشجویان ادیان و عرفان دانشگاه تهران85
((ان لربكم في ايام دهركم نفحات من رحمته الا فتعرضوا لها))
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین/ بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو /کار جهان و خلق جهان جمله در هم است گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب/ کاشوب در تمامی ذرات عالم است گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست/ این رستخیز عام که نامش محرم است در بارگاه قدس که جای ملال نیست/ سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند/ گویا عزای اشرف اولاد آدم است خورشید آسمان و زمین نور مشرقین پروردهی کنار رسول خدا حسین کشتی شکست خوردهی طوفان کربلا/ در خاک و خون طپیده میدان کربلا گر چشم روزگار به رو زار میگریست/ خون میگذشت از سر ایوان کربلا نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک/ زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا از آب هم مضایقه کردند کوفیان/ خوش داشتند حرمت مهمان کربلا بودند دیو و دد همه سیراب و میمکند/ خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد/ فریاد العطش ز بیابان کربلا آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم/ کردند رو به خیمهی سلطان کربلا آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی/ وین خرگه بلند ستون بیستون شدی کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه/ سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت/یک شعلهی برق خرمن گردون دون شدی کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان/ سیماب وار گوی زمین بیسکون شدی کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک/ جان جهانیان همه از تن برون شدی کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست/ عالم تمام غرقه دریای خون شدی آن انتقام گر نفتادی بروز حشر /با این عمل معاملهی دهر چون شدی آل نبی چو دست تظلم برآورند ارکان عرش را به تلاطم درآورند برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند/ اول صلا به سلسلهی انبیا زدند نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید/ زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند آن در که جبرئیل امین بود خادمش/ اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند بس آتشی ز اخگر الماس ریزهها/ افروختند و در حسن مجتبی زدند وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود/ کندند از مدینه و در کربلا زدند وز تیشهی ستیزه در آن دشت کوفیان/ بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید/ بر حلق تشنهی خلف مرتضی زدند اهل حرم دریده گریبان گشوده مو/ فریاد بر در حرم کبریا زدند روحالامین نهاده به زانو سر حجاب تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب چون خون ز حلق تشنهی او بر زمین رسید/ جوش از زمین بذروه عرش برین رسید نزدیک شد که خانهی ایمان شود خراب/ از بس شکستها که به ارکان دین رسید نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند/ طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید باد آن غبار چون به مزار نبی رساند /گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید یکباره جامه در خم گردون به نیل زد/ چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش/ از انبیا به حضرت روحالامین رسید کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار/ تا دامن جلال جهان آفرین رسید هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال او در دلست و هیچ دلی نیست بیملال ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند/ یک باره بر جریدهی رحمت قلم زنند ترسم کزین گناه شفیعان روز حش/ر دارند شرم کز گنه خلق دم زنند دست عتاب حق به در آید ز آستین/ چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک/ آل علی چو شعلهی آتش علم زنند فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت/ گلگون کفن به عرصهی محشر قدم زنند جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا/ در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند از صاحب حرم چه توقع کنند باز/ آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار/ خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار موجی به جنبش آمد و برخاست کوه/ ابری به بارش آمد و بگریست زار زار گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن/ گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر/ افتاد در گمان که قیامت شد آشکار آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود/ شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل/ گشتند بیعماری محمل شتر سوار با آن که سر زد آن عمل از امت نبی /روحالامین ز روح نبی گشت شرمسار وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد/ شور و نشور واهمه را در گمان فتاد هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند/ هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید/ هرجا که بود طایری از آشیان فتاد شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت/ چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد/ بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان/ بر پیکر شریف امام زمان فتاد بیاختیار نعرهی هذا حسین زود/ سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول این کشتهی فتاده به هامون حسین توست/ وین صید دست و پا زده در خون حسین توست این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی/ دود از زمین رسانده به گردون حسین توست این ماهی فتاده به دریای خون که هست/ زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست این غرقه محیط شهادت که روی دشت/ از موج خون او شده گلگون حسین توست این خشک لب فتاده دور از لب فرات/ کز خون او زمین شده جیحون حسین توست این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه/ خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست این قالب طپان که چنین مانده بر زمین/ شاه شهید ناشده مدفون حسین توست چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد کای مونس شکسته دلان حال ما ببین/ ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین اولاد خویش را که شفیعان محشرند/ در ورطهی عقوبت اهل جفا ببین در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان/ واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین نی ورا چو ابر خروشان به کربلا/ طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر/ سرهای سروران همه بر نیزهها ببین آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام/ یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین آن تن که بود پرورشش در کنار تو/ غلطان به خاک معرکهی کربلا ببین یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد خاموش محتشم که دل سنگ آب شد/ بنیاد صبر و خانهی طاقت خراب شد خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک/ مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان/ در دیدهی اشگ مستمعان خون ناب شد خاموش محتشم که ازین نظم گریهخیز/ روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست/ دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب/ از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین/ جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد ای چرخ غافلی که چه بیداد کردهای/ وز کین چها درین ستم آباد کردهای بر طعنت این بس است که با عترت رسول/ بیداد کرده خصم و تو امداد کردهای ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه/ نمرود این عمل که تو شداد کردهای کام یزید دادهای از کشتن حسین/ بنگر که را به قتل که دلشاد کردهای بهر خسی که بار درخت شقاوتست/ در باغ دین چه با گل و شمشاد کردهای با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو/ با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن/ آزردهاش به خنجر بیداد کردهای ترسم تو را دمی که به محشر برآورند از آتش تو دود به محشر درآورند
| Design By : Night Skin |


